گاهی آدم چه چیزایی که دلش ازش نمی خواد؟؟؟ این دل مدتیه شدیدن گیر داده و هوس کرده که ماشینو بردارم بزنم به جاده تنها تنها، جاده ای که هیچ جانداری تو اون نباشه. خودم باشمو جاده، صدا سیاوش تا آخر زیاد کنمو همین طور که پیش میرم خورشید از رو به رو بهم زل بزنه و این دیوونه گیهامو ببینه و بدون قضاوت فقط تماشاگر باشه، تو اون جاده که هیچ مسیری جز مستقیم نداره، بدون هیچ راه فرعی و انحرافی برم جلو و با غروب سرخ رنگ خورشید بزنم کنار از ماشین پیاده بشم و تا آخرین لحظه غروب بدون پلک بهم زدن به تماشا آن بنشینم و با خواب خورشید بیداری ماه و مهتاب را نظاره گر باشم. بار دیگر زیر نور ماه مسیر را ادامه بدهم با گذر زمان ستاره ها تک تک خودنمایی کنند و دل آسمان را چراغانی کنند و این مهتاب زمینی همچنان به مسیر ادامه دهد و صدای شب روحش را نوازش کندو ناگاه در هجوم افکارش چشم باز کند و سپیده صبح را تنفس کند و بار دیگر از ماشین پیاده شود و به این مسیر بی انتها با پای پیاده ادامه دهد، در امتداد روز ادامه میدهد میرود و میرود تا در خشکی جاده به تک درختی میرسد و زمانیکه خود بی سایه می شود زیر سایه آن تک درخت تنومند پناهگاهی برای خلوت خود می یابد و تا روزها ماهها و سالها در آن خلوت پناهی برای روح و ذهن ودل و قلبش می یابد…
كمي نزديكتر…
Just another بلاگـها weblog
جای پای خدا
گاهی یه چیزا کوچیک یه چیزا خیلی بزرگ و به آدم یاد آوری می کنن مثل امشب که رفتم سینما فیلم ” اینجا بدون من” به جرات یکی از بهترین فیلمهایی بود که تا الان دیدم تمام صحنه های فیلم خیلی واقعی پیش می رفتن و بر خلاف تمام فیلمای ایرانی خوشبختانه اینبار به هیچ وجه نمیتونستی صحنه بعد رو پیشبینی کنی. این فیلم قدرت خدارو به من یادآوری کرد، نشون داد که هر چیزی ممکنه، معجزه را دیدم و از خودم خجالت کشیدم که خدا و قدرتشو فراموش کرده بودم… در کنار اینها تصاویر عاشقانه فیلم، زندگی اجتماعی یه طبقه متوسط جامعه مشکلات و خوشی هاشونو نشون میده، طی فیلم آدم احساس غریبی با هیچ کدوم از اون صحنه ها نمیکنه همه چیز خیلی ملموس و واقعیه البته که بازیگرها هم خیلی زیبا بازی می کردند در کل فیلمیه که به دیدنش می ارزه…
خدایا دوست دارم
سفر به شیراز
یکی از شهرهایی که همیشه دوست داشتم ببینم شیراز بوده، هفته پیالاخره تونستم به این سفر برم، کوتاه بو د اما خوش گذشت. اول از همه تا تونستم رفتم خرید و کلی خوووووووووووش گذشت. در کنارش رفتم به زیارت حضرت حافظ و قبل از ورود اول یه فال گرفتو بعد وارد شدم حس آرامش خاصی داشت که واقعن مجذوبش می شدم. گوشه کنار حافظیه پر از مشتاقانو طرفدارانش بودتصویر زیبایی بود…
از حافظیه که بگذریم وارد باغ ارم میشیم که واقعن یکی از زیباترین باغ هایی بود که تا به حال دیده بودم البته خیلی شباهت به باغ آقا خان هندوستان داره جاییکه گاندی زندگی و فوت کرده، اونجا هم پر از عاشق بود اما متفاوت از عاشقان حاضر در حافظیه…
دروازه قران یکی دیگه از جاهای زیبایی بود که از نزدیک دیدم، پله های مار پیج دروازه قران حس ماجراجویی آدمو به شدت بر انگیخته می کرد..در کل شیراز یکی از سفرهایی بود که بهم خیلی خوش گذشت و حتمن باز هم به این شهر سفر می کنم
شام مهتاب
تو اون شام مهتاب
کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار
به پایم شکستی
قلم زد نگاهت
به نقش آفرینی
که صورتگری را
نبود این چنینی
پریزاد عشق و مهاسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی
چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی
تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو
تو گفتی یه دریا
قسم خوردی بر ما
که عاشق ترینی
تو یک جمع عاشق
تو صادق ترینی
همون لحظه ابری
رخ ماه و آشفت
به خود گفتم ای وای
مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق
چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب
به یادت شکستم
تو از این شکستن
خبرداری یا نه
هنوز شور عشق و به سر داری یا نه
هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری
من اون ماه و دادم به تو یادگاری
مهتاب احیا می شود
سلام، سلام ، صدتا سلام ، همگی سلام
من باز اومدم، باز می خام بنویسم از هر چه که شادیو غمم را می سازد، از هر آنچه در درون بر هیایویم در گذران است. از آنچه که می سازد مرا…
غیبتم تو این مدت به چندین تا دلیل بود که اولین و مهم ترینش اینه که این بلاگها یه سری تغییرات سیستماتیک تو خود سرور ایجاد کرد که باعث شد من دیگه نتونم بیام به وبم البته بعد از مدتی مشکل رفع شد اما دریغا که مهتاب دیگه حس نوشتنش در درونش له شده بود دیگه اما باز یه مدتیه که این حس داره خود جوش از درون احیا میشه
و بعد ازسبری کردن مدت مدیدی حسم یهویی امشب زیادی زنده شد واسه نوشتن و باعث شد که یه استارت دوباره بزنم…فعلن این حضور را داشته باشین تا زودی بیااااام
با ورقی ۱: دلم واسه همه ی دوستان گلم تنگ شده.
با ورقی ۲: این مدت که نبودم یه سری کارای توب کردم که بنده از انجام اونا به وجد اومدم.
با ورقی ۳: بالاخره به آرزوی دیرینه و چندین سالم رسیدم، تونستم بالاخره بیانو بخرم.
باورقی ۴: در حال حاضر این جمله فقط مخاطبش خدا هست: ” خیلییییییی دوست داااااااارم”
من می توانم…
همیشه گفتن ترک عادت موجب مرض است!!! اما آخه واقعن چرا؟؟ این طور که من دستگیرم شده ما آدمها تنها زندگی نمی کنیم ، چیز یا کس دیگه ای هم در کا زندگی می کنه که در واقع سکان وجودمون دستشه و ما را به هر سمتی که میخواد می کشونه. اون چیز یا کس را اگر دیگری بنامیم به ما میگه این کارو نکن!! این حرفو نزن!! این جا نرو!! این مسیرو نرو!! و هزاران بکن و نکن دیگه … اما یه موقعی میشه که دیگه از دستش خسته میشیو می بینی تمام زندگیت تو دستاشه و این موقع است که تو دلت می خواد از همه ی بندهایی که اون واست درست کرده رها بشی اما دیگه کار به این آسونی ها هم نیست همه ی امر و نهی هایی که بهت کرده تو وجودت رخنه کرده و جا گرفته و حالا تو باید تمام اون ها رو از خودت دور کنی و این موقع است که به یاد این مثل میفتی:” ترک عادت موجب مرض است” ولی یه موقعی میرسه که میبینی چقدر ترک عادت موجب شادیت شده، چقدر این قیدو بندها تو را از هر چیزی دور نگه داشته و جقدر لذت بخش وقتی شجاعت رها کردن و از اول شروع کردن و تو وجودت حس می کنی. احساس قوی بودن و چه بسا آدم بودن بهت دست میده…
پ.ن.۱: امشب با سورپرایز کردن یه دوست همیشگی کلی بهم خوش گذشت. سارا نازنین هزاران بار تولد قشنگت مبارک ، هزاران بار شادی را برایت آرزو می کنم.
پ.ن.۲: همیشه چهارشنبه سوری و دوست داشتم
قشنگترین اس و مس چهارشنبه سوری امسال: سوختن غم ها و غصه هایت در آتش امشب آرزوی من است.
پ.ن. ۳: از تظاهر کردن به شاد بودن متنفرم.
پ.ن.۴: همیشه یه چیزی هست که واست ضد حال باشه تا خوشیو ازت بگیره.
پ.ن.۵: حذف شد.
پ.ن.۶: این روزها دلم عجیب چیزهای عجیب غریب می خواد مثلن تله کابین سواری تو نمک آبرود.
لب کارون چه گل بارون
بعد از سپری کردن یک دوران سخت و پر استرس و بالاخره دفاع پایان نامه و رسیدن به آزادی محض، هفته پیش یه سفر رفتم جنوب، کنار رود کارون. این اولین باری بود که می رفتم جنوب که خیلی هم بهم خوش گذشت. همیشه فقط از گفته های بقیه و شنیده هام تصوری از خطه خوزستان و اهواز تو ذهنم داشتم اما وقتی خودم اونجارو با چشم دیدم خیلی برام متفاوت بود. اهواز یه شهر زنده و شادی بود و از این جهت من خیلی ازش خوشم اومد . مردم واقعن خونگرم و خوشرویی داره که سریع با آدم آشنا می شوند و گرم میگیرند و شاید این به دلیل آب و هوای گرم این منطقه هست که مطمئنن تاثیر مستقیمی روی خوی مردمش داره. رانندگی تو این شهر واقعن دیدنیه ، کلن اهل رانندگی مسالمت آمیز نیستن و به صورت رالی رانندگی می کنن. اهواز خیلی خیلی پتانسیل رشد داره ولی متاسفانه هیج کار به خصوصی در راستای بهبودش انجام نمیدن. رود کارون با اون وسعت نه تنها میتونه اهواز بلکه کل خوزستان را پوشش بده و به پیشرفت این منطقه کمک کنه. این دقیقن چیزیه که تو شمال کشور هم دیده میشه با وجود امکانات رشد کار چندانی در این جهت انجام نشده. با همه ی این مشکلات باید بگم که در این ۳ روز به من خیلی خوش گذشت و امیدوارم باز هم بتونم به این شهر سفر کنم.
انرژی مثبت
اهی اوقات که به اتفاقات دورو برم نگاه می کنم، می بینم که هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افته. چیزی نیست که پیش بیاد و بی جهت بوده باشه خصوصا زمانیکه خدا بخواد چیزیو بهت بگه یا یاد بده، اون خودش از اون بالاها نمیاد پایین و مستقیم بهت بگه بلکه به قول پائولو کوئلو از “نشانه ها” استفاده می کنه. نشانه های مختلفی را سر راهت قرار می ده، کائنات طوری دست به دست هم می دهند تا اون چیزیو که قراره بفهمی بهت القا کنند. این اتفاق کمو بیش واسه همه اتفاق می افته. اخیرا من هم درگیر همین موضوع شده ام. این روزها اکثر آدما از انرژی طبیعت و تاثیرات اون مطلع هستند و من نیز مثل هر کس دیگر چند سال پیش با این موضوع آشنا شدم ولی سعی نکردم که از تمام جزئیاتش آگاه بشم تا اینکه مدتی پیش خود طبیعت در صدد بر اومد تا خود و انرژی اش را بهم نشون بده. اول از همه با دیدن فیلم راز شروع شد، وقتی اون فیلم و دیدم خیلی به فکر فرو رفتم و منو به چند سال پیش برد موقعیکه بدون اطلاع از انرژی طبیعت و حتی تاثیر آن تنها با تجسم به ۲ خواسته مهم زندگیم رسیدم، واسه همین خیلی واسم جالب بود. بعد از فیلم به طرز کاملا تصادفی با چندتا وبلاگ آشنا شدم که تو این زمینه مطلب می نوشت و یا ایمیل هایی دریافتم که همه روی این موضوع تمرکز داشتند و یا همین طور که داشتم توی کتابخونم گشت میزدم با یه کتابی روبرو شدم به اسم “قانون جذب” که هیچ وقت نخونده بودمش و خلاصه به همین شکل ادامه پیدا کرد و تونستم بیشتر روی این مسئله فکر کنم و اطلاعات بگیرم. تا اینجا همه ی چیزایی را که خوندمو کاملا باور دارم اما یه سوالی هم اخیرا برام پیش اومده اینکه اگر قانون جذب و مثبت اندیشی تا این حد موثر است پس صحبت های بزرگان در مورد نا امیدی چیست؟ مثل این بیت ” در نا امیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است” یا ” اندکی صبر سحر نزدیک است” و یا این جمله که میگه ” باید تا آخر نا امیدی پیش رفت تا به خواستت برسی” این جملات دقیقا بر عکس مسئله مثبت اندیشی است که از ما می خواد هیچ وقت و هیچ گاه نا امید نشویم. این مدت دائما به این موضوع فکر می کنم ولی هنوز به نتیجه ای نرسیدم.
